elina nafaselina nafas، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 7 روز سن داره

الينا عشقه خداجون شكرت

الینا چه کارایی دوست داره؟؟؟

دخملی قشنگم عاشق اینه که یکی ببردش بیرون کفشای بوق بوقیشو بپوشه راه بره از این ور به اون ور یه شییرو بگیره به دندون آروم آروم بیاره نزدیک صورتت و تو با دندون ازش بگیری با صدا ذوق می کنه و دوباره تکرار اینکار بارهال و بارها ولبخند قشنگش و نگاه مهربونش به چشمات که داره ازت تشکر می کنه عاشق اینه که بیاد گازت بگیره آخه جای دندوناش می خاره موهاتو بگیره و یه گل سر بهش بچسبونه هرچند که این توانایی رو نداره اما تلاششو میکنه عاشق اینه که مدام سنجاق سرتو دربیاره و به سرخودش بزنی و بزنه با شونش میاد موهاتو مثلاً شونه میکنه تلفن خونرو بعد اینکه تو حرفاتو دی بیاد برداره و بچسبونه به گوشش و تو از اون طرف بهش بگی الوووووووو الینا جونم!؟!!... ...
30 مرداد 1392

چه شب بدی بود

دیشب یک شب وحشتناک و بد بود. خیلی بد... شب از نیمه گذشته بود اواخر مرداد ماه و تو یک سالته برای دقایقی دنیا چقدر بی مفهوم بود... انگار همه چیز رو به آخر بود انگار آخر دنیا بود... مدام این لحظه جلوی چشمام نقش می بنده: اینکه چشمات بی صدا بسته بشه درحالی که با چشمات برای لحظه ای نفس رو از چشمای ما التماس کنی... اگه بابا چشمش به تو نیوفتاده بود واااای... من حتی یک لحظه هم متوجه حال بد تو نشدم بابا پرید سمتت دستشو انداخت توی حلقت و من خشکم زده بود نمیتونستم تصور کنم که چه اتفاقی در پیشه و اصلاً چرا بابا داره اینکارو میکنه؟؟؟!!!!؟؟؟ فقط در حالی که ماتم برده بود اومدم و از پشت چند ضربه محکم زدم پشتت که اون در بطری از ح...
24 مرداد 1392

الینا جونم تولدت مبارک

دخملی قشنگم بالاخره تولد یک سالگیت رسید و همه ی مارو به یاد پارسال همین موقع انداختی چه روز هیجان انگیزی بود اون روز و چه روز پرنشاطی هست این روز.. خدارو شکر به خاطر تو... خدایا شکرت که این همه عشق رو توی خونمون جاری کردی... تو الینای قشنگم که مثل یه فرشته ی کوچولو اومدی تو زندگی ما به همه ی دلهامون نور ایمان و امید رو بخشیدی و حالا با هرروز دیدنت قلبم روشن میشه و هر روزی که از سرکار به امید دیدنت میام خونه و همه خستگی هام از تنم بیرون میاد و تو با اون نگاه مهربون و لبهای خندونت شوق دیدار مادرو نشون میدی و من که با در اغوش کشیدنت خدامو شکر میکنم دخملی قشنگم دوستت دارم از ازل تا ابد و این هم عکس های تولد دخملی...
23 مرداد 1392

اولين عيد نوروز

بابا شيفته و مامان با تو ميره خونه مادر جون اولين عيدته دخمل قشنگم و تو هنوز نتميدوني عيد يعني چي؟؟؟ سفره هفت سين رو داشتيم ميچيديم و تو هم كه چهاردست و پا وسط سفره نميزاشتي چيزي سرجاشض بمونه خاله سحر بغلت كرده بود و تو ه م مدام چنگش ميزدي و موهاشو ميكشيدي نه از حرصا از ذوق عاشق گرفتن موي آدم بودي و از ذوقت جيغ مي زدي و رفتن وسط سفره رو كلاً از ياد برده بودي دور سفره نشستيم جاي باباتو خالي كرديم و البته جاي آقاجونو كه 5 بهار بود كه ديگه كنارمون سر سفره هفت سين نبود دلمون تنگ بود اما بودن تو مايه اميد و شادي...   ...
2 مرداد 1392

زمستون و الینا

الينا در زمستان................. يك روز صبح سرد وقتي از خواب پاشدم ديدم عزيز از پايين اومده بالا و ميگه بدو بدو يه لباس گرم به الينا بپوشون الينا رو ببرم برف ببينه چه برفي ميومد چه ذوقي كرده بودي و چه تعجبي برفا تو دست كوچولوت آب مي شد و دست نازت يخ ميزد البته تو پرانتز بگم يك هفته قبلش بابا وقتي ديد اولين برفهاي سال 91 داره مياد اومد و بردش كه برفارو ببيني اون موقع هم همين اندازه متحير بودي و ذوق كرده بودي اين موقع توي 6 ماهگي بودي جوجه كوچولوي من...   ...
10 تير 1392

نی نی جون در قم

اولين سفر اليناي من در شش ماهگي بود با كلي ترس و لرز آخه الينا بيشتر از نيم ساعت نمي تونست تو ماشين بشينه همچين ميزد زير گريه و بند نميومد هرلحظه فكر مي كردي الانه كه نفسش بره اما با كلي سلام و صلوات من و بابا و مادرجونو  دايي جونش در يك شب زمستوني رفتيم قم عجب دخمل خوبي شده بود تو ماشين از اول شير مي خورد و مي خوابيد و اونجا هم با تعجب كل ضريح و لوسترا و آدما رو نگاه مي كرد انگار داشت همه تصاوير رو تو ذهنش حك مي كرد با باباش رفت و چسبيد به ضريح و بعد با من و مادرجون آخه قربون اون نگاه هاي با تعجبت برم مادررررررررررررر... و بعد تو حيات صحن از اونجايي كه هوا خيلي سرد بود يكي دوتا عكس گرفتيم و برگشتيم به سمت خونه... ...
4 تير 1392

اين ني ني عاشق دوربينه

ني ني جون مردم با اين فيگورات الينا 5ماهشه و خيلي دوست داره كه ازش عكس بگيرن اين روزها خيلي تلاش ميكنه كه راه بره و مثل يك كرم كوچولو روي زمين ميخزه و باعث خنده همه ميشه آخه وقتي ميخواد اين كارو كنه از دهنش و صورتش مايه ميزاره خيلي بامزس ...
18 خرداد 1392